خرید بک لینک
اینجا خاطر بارون, عزیزه. وقتی میرسه، همه همدیگه رو صدا میکنند به تماشا. دست میبرند به نشستن قطرهها. عطرش رو به جون میکشند و زیر لبی دعا میخونند. بارون, رحمت خداست. بارون, یعنی خدا بار دیگه به ما

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:43

بالا میروم، پایین میروم. از توی اتاق دفترچهام را برمیدارم، از توی لیوان یک خودکار آبی. تکه آینه را در مشتم میفشارم. مینشینم کنار بخاری. یک دسته کاغذ توی کلاسور میگذارم. دفترچهی آبی را میگذار

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:43

یک تابستان طول کشید تا من پنجره, را بنویسم. نیمهی شعبان بود و تیرماه بود که تصمیمش را گرفتم و نیمهی شهریور بود که اولین پست را منتشر کردم. در قفس ننوشتن بودم. کلمات غریبگی میکردند با من. همیشه تماش

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:43

یا بیا، یا مرا ببر. تنهایم اینجا مگذار.

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:43

متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:43

من بسیار گریستهام هنگامی که آسمان ابریست مرا نیت آن است که از خانه بدون چتر بیرون باشم. من بسیار زیستهام اما اکنون مراد من است که از این پنجره برای باری جهان را آغشته به شکوفههای گیلاس، بیهراس بی

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:43

دیشب خواب دیده یک پسر کوچک در بغل دارد. از خواب پریده، دیده بچه کنارش نیست. هول کرده و توی سرش زده که کجا رها کردم این بچه را بی شیر و غذا؟ بعد به خودش آمد. آرام نشست توی رختخواب. گفت فکر کردم یادم رفته بچهم رو. گفت بعضی وقتها هم خواب میبینم دختر خانهی آقامم در باغ و دو سه روز یادم رفته غذای گاو و گوسفندها را بدم.

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:43

صفحه بندی